آرامش ...
چهارشنبه 24 اسفند 1390 10:33 ق.ظ
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"
استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟
اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمیشوم و من آرامش برگ را می پسندم ...
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: آرامش ،
آخرین ویرایش: - -
فردا ...
دوشنبه 22 اسفند 1390 09:28 ق.ظ
فردا شد ...
امروز فردای دیروز است .
و من هنوز میان رفتن و ماندن ایستاده ام.
دیشب برف بارید . آسمان آبی شد . و من میان سفیدی زمین و آبی نیلگون آسمان ایستاده ام .
نور می بارد . چشمانم خوب نمی بیند . گویی میان زمین و آسمان ، جایی نزدیک سیم برق یا شاید بالاتر از شاخه ی درخت انار ایستاده ام .
صدایی می شنوم . . . صدای رفتن !
دیشب که داشت امروز می شد ، میانه ی راه خوابیدم .
صبح که شد دیدم کفش هایم پشت سر مانده اند ، میان من و قلبم !
دیروز بود که قلبم پشت سر ماند و من رفتم .
دوباره که نگاه می کنم آسمان ابریست !
تا شب خیلی مانده ست !
مادرم خانه تکانی می کند . . .
یادم آمد! دیشب در فکر خانه تکانی بودم! . . .
از کجای قلبم شروع کنم؟!
از او یا از رفتنش؟!
به چشما هایش که می رسم ، آه ...
...
کجای راهم؟ . . .
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
این روزها ...
یکشنبه 21 اسفند 1390 03:02 ب.ظ
این روزها که می شود دلم هوای رفتن می کند .
گفت : برو!
رفتم ... قدم برداشتم و رفتم . اما پاهایم می ایستادند .
هرسال مثل امروز که می شد دلم هوای رفتن می کرد . هربار رفتم . اما امسال که امروز شد دلم ماند! پاهایم رفتند و دلم ایستاد . چند قدم که رفتم کفش هایم به صدا در آمدند: کجا می روی؟!
نمی دانستم!
دلم پشت سر نگاهم می کرد .
صدای تپش هایش را می شندیدم . . .
میان باور دیروز ، اشک های دم صبح ، جدایی ظهر و دلم مانده ام .
گفت : بمان!
ماندم باور کنم که دوباره بمانم یا بروم تا سال بعد یک روز مثل امروز، دیگر نگوید برو و من میان رفتن و ماندن ، بمانم.
امروز گذشت!
غروب شد و من میان رفتن و ماندن ایستاده ام . . .
نفیسه
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
معبودا!
یکشنبه 21 اسفند 1390 02:15 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آرزو
یکشنبه 21 اسفند 1390 02:13 ب.ظ
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی
توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر
شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه
وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف!
دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من
كوچیكتر باشه زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
یک بام و دو هوا!
سه شنبه 16 اسفند 1390 02:00 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: عروس ،
آخرین ویرایش: - -
انتخاب همسر
سه شنبه 16 اسفند 1390 01:58 ب.ظ
مردی قصد ازدواج داشت.مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود.او به هر زن 5000 دلار پول داد تا ببیند هرکدام با آن چه کار میکنند
اولی ظاهرش را کاملا تغییر داد به یک آرایشگاه تجملی رفت
آرایش جدید کرد لباسهای جدید و زیبا خرید و به مرد گفت که برای اینکه
در نظر او جذابتر باشد این کارها را کرده است چراکه خیلی دوستش دارد
مرد تحت تاثیر قرار گرفت
دومی به خرید هدیه برای مرد پرداخت.برایش یک دست چوب گلف خرید
به علاوه ابزار جدید برای کامپیوترش و لباسهای گران قیمت
و هنگامی که هدیه ها را به مرد داد گفت که تمام پولش را برای
او صرف کرده چراکه خیلی دوستش دارد
مرد تحت تاثیر قرار گرفت
سومی پولش را در سهام سرمایه گذاری کرد و چند برابر پولی که از مرد گرفته بود
عایدش شد.او 5000دلار مرد را پس داد و برای بقیه پول یک حساب مشترک باز کرد
و گفت میخواهد برای زندگی آینده شان پس انداز کند چراکه خیلی دوستش دارد
واضح است که مرد تحت تاثیر قرار گرفت
او مدت زیادی را به تفکر درباره اینکه هر زن با پولها چه کار کرده پرداخت
و سر انجام با زنی ازدواج کرد که سینه های بزرگتری داشت
مردها همینند :))
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کمربند
سه شنبه 16 اسفند 1390 01:56 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ته خنده ... خاطرات دختر دانشجو
پنجشنبه 11 اسفند 1390 10:30 ق.ظ
خاطرات دختر دانشجو
اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه . چون عجله
داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون .
سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی
از پسرای آس و خوشتیپ کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم
نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد! با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم
به راننده و گفتم :
کرایه ی آقارو هم حساب کنید !!!
پسره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه ... اجازه بدین خودم
حساب میکنم و این حرفا !!
منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه
نمی اومدم!
می گفتم به خدا اگه بزارم!تمام این مدتم دستم دراز جلوی
راننده !
همه شم میدیدم نیشِ راننده بازه! خلاصه گذاشت حسابی گلوی خودمو پاره کنم،
بعدش گفت : چطوره با این پونصدی کرایه ی بقیه رو هم تو حساب
کنی؟
یهو انگار فلج شدم.آخه پول دیگه ای نداشتم !
الکی سرمو کردم تو کیفمو وقت کشی تابلوُ که دیدم آقای
خوشتیپ کرایه ی جفتمونو حساب کرد!ولی از خنده داشت میترکید
! :)
داشت گریه ام می گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پیش میاد عزیزم ناراحت نباش . موافقی ناهار رو باهم بخوریم؟!
حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم!!!!
خلاصه
عین اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه !!
این شد که ما چند ماهه باهم دوستیم
ولی یه بار که گوشیشو نگاه کردم دیدم اسمِ منو
"مستضعف" سیو کرده!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دل تنگ
سه شنبه 9 اسفند 1390 01:52 ب.ظ
.
.
اسم این لحظه ها را "همیشه" می گذارم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
داستانی از آنتونی رابینز : دو قوش
دوشنبه 8 اسفند 1390 06:47 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
جدیدترین جک Newest Joke
جمعه 5 اسفند 1390 10:37 ق.ظ
Kid asks: 'Daddy? How did I come into this world?
The Daddy Answered: ' Well, my child, someday I'll have to tell you anyway,
The Kid asked again: 'So why not today?'
The Dad Respond: Please, listen carefully:
Mom and Dad met each other in an internet café.
In the Bathroom of that café, dad connected to mom.
Mom at that time made some downloads from dad's memory stick.
When dad finished uploading we discovered we didn't use Any firewall.
Since it was too late to cancel or delete,
nine months later we ended up with a virus.!!!!!!!!!!!!!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
داستان کوتاه جالب
یکشنبه 30 بهمن 1390 11:52 ق.ظ
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد. كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. ان كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشارههایی به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 30 بهمن 1390 11:53 ق.ظ
آنتونی رابینز
چهارشنبه 26 بهمن 1390 12:48 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
من قلب کوچولویی دارم
دوشنبه 24 بهمن 1390 11:29 ق.ظ
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
پدرم میگوید: قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمیدانم چیست، اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدتها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم میرسید و قلبم را به هر دوتاشان میدادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش میدانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر میشود؟
اما وقتی نگاه کردم،خدا جان! میدانید چی دیدم؟
من وقتی دیدم همهی آدمهای خوب را دارم توی قلبم جا میدهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا میگرفت، صندوق بزرگ پولهایش بیرون میماند و او، دَوان دَوان از قلبم میآمد بیرون تا صندوق را بردارد...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 بهمن 1390 11:31 ق.ظ
تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
